شعر احساس
دلتنگی را خوب می شناسم ....
هر شب سر کوچه مان می نشست .
مرا در آغوش می کشيد .....
نوازشش را به اشک بر گونه هايم ديده ام ...
دستهايش مثل شب بود ...
تاريک و ماندگار ....
يک شب در غفلت چشمان تو ...
مرا برای هميشه ربود ...
حال پس از سالها ...
من مانده ام و دلتنگی که کنارم ايستاده است ..
گويا هرگز نمی رود ...
آخر ..مرا به عقد دائم دلتنگی در آورده اند .........
دلتنگی ام را می نويسم ....
برای همه ...
من با بهار عاشق می شوم ...
در تابستان عاشق می مانم ...
در پاييز سرد ميشوم ...
در زمستان می ميرم ....
و باز از نو ...
اين چرخه حيات من است ..........
چقدر عوض شده ام .....
گاهی خودم را هم نمی شناسم .......
هر شب سر کوچه مان می نشست .
مرا در آغوش می کشيد .....
نوازشش را به اشک بر گونه هايم ديده ام ...
دستهايش مثل شب بود ...
تاريک و ماندگار ....
يک شب در غفلت چشمان تو ...
مرا برای هميشه ربود ...
حال پس از سالها ...
من مانده ام و دلتنگی که کنارم ايستاده است ..
گويا هرگز نمی رود ...
آخر ..مرا به عقد دائم دلتنگی در آورده اند .........
دلتنگی ام را می نويسم ....
برای همه ...
من با بهار عاشق می شوم ...
در تابستان عاشق می مانم ...
در پاييز سرد ميشوم ...
در زمستان می ميرم ....
و باز از نو ...
اين چرخه حيات من است ..........
چقدر عوض شده ام .....
گاهی خودم را هم نمی شناسم .......
+نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت13:47توسط شكوفه.ا |

